اي
خداي پاك بي انباز و يار
ياد
ده ما را سخن هاي رقيق
هم
دعا از تو اجابت هم ز تو
گر
خطا گفتيم اصلاحش تو كن
كيميا
داري كه تبديلش كني
اين
چنين ميناگري ها كار توست
آب
را و خاك را بر هم زدي
نسبتش
دادي به جفت و خال و عم
باز
بعضي را رهايي داده اي
برده
اي از خويش و پيوند و سرشت
هر
چه محسوس است او رد مي كند
عشق
او پيدا و معشوق نهان
هين
رها كن عشق هاي صورتي
آن
چه معشوق است صورت نيست آن
آن
چه بر صورت تو عاشق گشته اي
صورتش
برجاست اين سيري ز چيست؟
آن
چه محسوس است اگر معشوقه است
چون
وفا آن عشق افزون مي كند
پرتو
خورشيد بر ديوار تافت
بر
كلوخي دل چه بندي اي سليم
اي
كه تو هم عاشقي بر عقل خويش
پرتو
عقل است آن بر حسّ تو
چون
زر اندود است خوبي در بشر
چون
فرشته بود و همچون ديو شد
اندك
اندك مي ستاند آن جمال
رو
نعمره ننكسه بخوان
كآن
جمال دل جمال باقي است
خود
همو آب و همو ساقي و مست
آن
يكي را تو نداني از قياس
معني
تو صورتست و عاريت
معني
آن باشد كه بستاند تو را
معني
آن نبود كه كور و كر كند
كور
را قسمت خيال غم فزاست
حرف
قرآن را ضريران معدنند
چون
تو بينايي پي خر رو كه جست
خر
چو هست آيد يقين پالان ترا
خر
چو باشد كم نيايد اي عمو
پشت
خر دكان مال و مكسب است
خر
برهنه بر نشين اي بوالفضول
النبي
قد ركب معرورياً
بلكه
آن شه بس پياده رفته است
شد
خر نفس تو بر ميخش ببند
بار
صبر و شكر او را برد نيست
هيچ
و ازر وزر غيري بر نداشت
طمع
خامست آن مخور خام اي پسر
كان
فلاني يافت گنجي ناگهان
كار
بخت است آن و آن هم نادرست
كسب
كردن گنج را مانع كي است
تانگردي
تو گرفتار اگر
كز
اگر گفتن رسول با وفاق
كآن
منافع در اگر گفتن بمرد
اي
بسا كس مرده در بوك و مگر
ور
نمي يابي تو نقصان اگر
دستگير
و جرم ما را درگذار
كه
تورا رحم آورد آن اي رفيق
ايمني
از تو مهابت هم ز تو
مصلحي
تو اي تو سلطان سخن
گر
چه جوي خون بود نيلش كني
اين
چنين اكسيرها ز اسرار توست
ز
آب و گل نقش تن آدم زدي
با
هزار انديشه ي شادي و غم
زين
غم و شادي جدايي داده اي
كرده
اي در چشم او هر خوب زشت
وآن
چه ناپيداست مسند مي كند
يار
بيرون فتنه ي او در جهان
عشق
بر صورت نه بر روي ستي
خواه
عشق اين جهان خواه آن جهان
چون
برون شد جان چرايش هشته اي؟!
عاشقا
وا گو كه معشوق تو كيست؟
عاشقستي
هر كه او را حسٌ هست
كي
وفا صورت دگرگون مي كند !
تابش
عاريّتي ديوار يافت
وا
طلب اصلي كه پايد او مقيم
خويش
بر صورت پرستان ديده بيش
عاريت
ميدان ذهب بر مسّ تو
ور
نه چون شد شاهد تو پير خر
كآن
ملاحت اندرو عاريّه بد
اندك
اندك خشك مي گردد نهان
دل
طلب كن دل منه بر استخوان
دو
لبش از آب حيوان ساقي است
هر
سه يك شد چون طلسم تو شكست
بندگي
كن ژاژ كم خا ناشناس
بر
مناسب شادي و بر قافيت
بي
نياز از نقش گرداند تو را
مر
تو را بر نقش عاشق تر كند
بهره
ي چشم اين خيالات فناست
خر
نبيند و به پالان بر زنند
چند
پالان دوزي اي پالان پرست
كم
نگردد نان چو باشد جان ترا
خود
به پشتش رو نهد پالان او
جان
تو سرمايه ي صد قالب است
خر
برهنه ني كه راكب شد رسول؟
والنبي
قيل سافر ماشياً
بار
اين و آن بسي پذرفته است
چند
بگريزد ز كار و بار چند؟!
خواه
در صد سال خواهي سي و بيست
هيچ
كس ندرود علت آرد از بشر
خام
خوردن علت آرد در بشر
من
هم آن خواهم چرا جويم دكان
كسب
بايد كرد تا تن قادر است
پا
مكش از كار آن خود در پي است
كه
اگر اين كردمي يا آن دگر
منع
كرد و گفت هست آن از نفاق
وز
اگر گفتن بجز حسرت نبرد
از
جمال عافيت نا خورده بر
اين
سخن بشنو كه دريابي مگر