عزت
از آن جا بجوي حرمت از آن جا طلب
شهپر
الا بر گشاي كنگر الا طلب
دير
به ترسا گذار معبد عيسا طلب
مرغ
مسيحانه اي بزم مسيحا طلب
آن
همه جا روشن است ديده ي موسا طلب
گوهر
يك دانه را در دل دريا طلب
ديده
ز اسما بدوز عين مسما طلب
جزو
به جزوش ببين اعظم اسما طلب
صورت خود را ببين معني اشيا طلب
خواه
نهانش بخواه خواه هويدا طلب
نفس ستمكاره را در صف هيجا طلب
زاين
نگشايد دري مقصد اقصا طلب
عزت دنيا مخواه پايه ي عقبا طلب
علت
صفر است اين داروي صفرا طلب
نشأه هوس كرده اي باده ي حمرا طلب
ازدل
ميخوارگان لذت صهبا طلب
كم ز زني نيستي درد زليخا طلب
گنج
گهر بايدت در ته آن پا طلب
در مرض از نيشتر راحت اعضا طلب
راحت
گلخن فروز در دم سرما طلب
عارف دل زنده را آن ز سويدا طلب
قيمت
انوار شمع در شب يلدا طلب
طاقت زخم اره از زكريا طلب
بر
سر كرسي بر آ پايه ي والا طلب
اي كه به راحت خوشي جنت اعلا طلب
گر
تو از آن فارغي سايه ي طوبا طلب
در دل كودك وشان حسرت حلوا طلب
دوست
اگر بايدت حالت يحيا طلب
گر
به سگي قائلي جيفه ي دنيا طلب
طعمه
اگر بايدت سبزي صحرا طلب
گر طلبي سيم و زر در دل خارا طلب
چاه بسي در ره است ديده بينا طلب
همچو كليمي بجو ديده ز بيضا طلب
رهروي اين ره از شبرو اسرا طلب
با همه رفعت كند پايه ي بطحا طلب
و از دل بيدار او راز فاوحا طلب
دفتر انجيل را بهر مقوا طلب
آن كه به محشر كند سايه ي طوبا طلب
از پي ايثار او عقد ثريا طلب
اهل خرد كي كند پايه ي ادنا طلب
كام از آن جا بجوي نام از آن جا طلب
آب رخ هر دو كون از در مولا طلب
رسم تو الا عطا كار
من الا طلب
راحت
اگر بايدت خلوت عنقا طلب
تنگ
مكن اي هماي خانه بر اين خاكيان
دير خراب جهان بتكده اي بيش نيست
تيره مغاكي است تنگ خانه ي دل گير خاك
وادي ايمن مجوي از پي ناز كليم
نكته وحدت مجوي از دل بي معرفت
گر چه هزار است اسم هست مسما يكي
ابجد اركان توست چار كتاب عظيم
آينه اي پيش نه از دل صافي گهر
نيست به غيب و شهود غير يكي در وجود
وقت جهاد است خيز تيغ تجرد بكش
كعبه ي گل در مزن بر در دل حلقه كوب
ذلت ده روزه فقر مايه ي صد عزت است
زر طلبد طبع تو روي ترش كن بر او
خون جگر نوش كن تا شوي از اهل حال
لذت زهر بلا پرس ز مستان عشق
بخت جوان كسي كه او به طلب پير شد
سالك ره را ببوس پاي پر از آبله
درد اگر راحت است پيش مريضان عشق
سوخته را راحت است از پي هر آه سرد
همچو سكندر مجوي آب خضر در سواد
رتبه ي عرفان شود شام فنا روشنت
شانه به درد آورد تارك شاهد و شان
زمره ي عشاق را پايه ي والاست دار
عاشق مرتاض كي طالب جنت شود
سالك ره را كجا فرصت آسايش است
مرد خدا كي كند ميل به لذات خلد
دشمن اگرتيغ وتشت پيش نهدسرمكش
سگ ز پي جيفه رفت در به در و كو به كو
خيز و چو سبزي مكن جا به سر خوان كس
در دل سخت است و بس آرزوي سيم و زر
باطن صافي چو نيست راه حقيقت مپوي
شمع هدايت كجا در دل هر كس نهند
پا به سر خود منه در ره اين باديه
احمد مرسل كه چرخ از شرف پاي او
از لب او گوش كن زمزمه ي لاينام
جلد اگر مي كني مصحف و جدش بر او
گو علم سبز او خضر ره خويش ساز
پاي بلندي كه زد پاي طلب در رهش
درگذر از نه فلك در ره او خاك باش
وحشي اگر طالبي بر در احمد نشين
عرض تمنا مكن از در دونان دهر
در حق من بخششي يا نبى الله كه نيست