ترجيع بند هاتف
اصفهاني
اي فداي تو هم دل و هم جان
اي فداي
تو هم دل و هم
جان وي نثار
رهت هم اين و هم آن
دل فداي تو ، چون
تويي
دلبر جان
نثار تو ، چون تويي جانان
دل رهاندن ز دست تو
مشكل جان
فشاندن به پاي تو آسان
راه وصل تو ،
راه پر
آسيب درد عشق
تو ، درد بي درمان
بندگانيم جان و
دل بر
كف چشم
برحكم و گوش بر فرمان
گر سر صلح داري ،
اينك دل
ور سر جنگ داري ، اينك جان
دوش از شور عشق و جذبه ي شوق
هر طرف مي شتافتم حيران
آخر كار
،
شوق
ديدارم سوي
دير مغان كشيد عنان
چشم بد دور ،
خلوتي
ديدم روشن از نور حق
، نه از نيران
هر طرف ديدم آتشي كآن
شب ديد
در طورْ موسى عمران
پيري آن جا
به آتش افروزي
به ادب گرد
پير مغبچگان
همه سيمين عذار و گل
رخسار همه شيرين
زبان و تنگ دهان
عود و چنگ و ني و دف
و بربط شمع و نقل و
گل و مل و ريحان
ساقي ماه روي مشكين
موي مطرب بذله گوي و
خوش الحان
مغ و مغ زاده ، موبد
و دستور خدمتش
را تمام بسته ميان
من شرمنده
از
مسلماني شدم آن جا
به گوشه اي پنهان
پير پرسيد كيست اين؟
گفتند: عاشقي بي
قرار و سرگردان
گفت: جامي دهيدش از مي
ناب گر چه نا خوانده باشد اين
مهمان
ساقي آتش پرست آتش
دست ريخت
در ساغر آتش سوزان
چون كشيدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم كفر ازآن هم ايمان
مست افتادم و در
آن مستي
به زباني كه شرح
آن نتوان
اين سخن مي شنيدم از
اعضا همه حتّى
الوريد و الشريان
كه يكي هست و هيچ نيست جز
او
وحده
لا اله الاّهو
از تو
اي دوست نگسلم
پيوند ور
به تيغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما
صد جان
وز دهان تو
نيم شكّر خند
اي پدر پند كم ده
از عشقم
كه نخواهد شد اهل اين فرزند
پند آنان دهند خلق
اي كاش كه
ز عشق تو مي دهندم پند
من ره
كوي عافيت
دانم چه
كنم كاوفتاده ام به كمند
در كليسا
به دلبري
ترسا گفتم: اي
جان به دام تو در بند
اي كه
دارد به تار
زّنارت هر
سر موي من جدا پيوند
ره به وحدت
نيافتن تا
كي ننگ تثليث
بر يكي تا چند؟
نام حق
يگانه چون
شايد كه اب و ابن
و روح قدس نهند؟
لب شيرين گشود و با من
گفت وز شكر خند
ريخت از لب قند
كه گر از
سر وحدت
آگاهي تهمت
كافري به ما مپسند
در سه
آيينه شاهد
ازلي
پرتو از روي
تابناك افگند
سه نگردد
بريشم ار او
را پرنيان
خواني و حرير و پرند
ما در اين گفتگو كه
از يك سو
شد ز ناقوس اين
ترانه بلند
كه يكي هست و هيچ نيست جز
او
وحده لا
اله الاّهو
دوش رفتم
به كوي باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش
مجلسي نغز ديدم
و روشن
مير آن
بزم پير باده فروش
چاكران ايستاده صف
در صف باده
خوران نشسته دوش به دوش
پير در صدر و مي كشان
گردش پاره اي مست و پاره
اي مدهوش
سينه بي كينه و
درون صافي دل
پر از گفتگو و لب خاموش
همه را
از عنايت
ازلي چشم حق
بين و گوش راز نيوش
سخن اين به
آن هنيئاً
لك پاسخ آن
به اين كه بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر
ساغر
آرزوي دو
كون در آغوش
به ادب پيش
رفتم و
گفتم: اي تو
را دل قرارگاه سروش
عاشقم دردمند
و حاجتمند
درد من بنگر و به
درمان كوش
پير خندان به طنز با
من گفت: اي تو
را پير عقل حلقه به گوش
تو كجا ما كجا كه
از شرمت
دختر رز
نشسته برقع پوش
گفتمش سوخت جانم ، آبي
ده و آتش
من فرونشان از جوش
دوش مي سوختم از اين
آتش آه
اگر امشبم بود چون دوش
گفت خندان كه هين پياله
بگير ستدم گفت:
هان زياده منوش
جرعه اي دركشيدم
و گشتم
فارغ از رنج عقل و محنت هوش
چون به هوش آمدم يكي
ديدم مابقي
را همه خطوط و نقوش
ناگهان در
صوامع
ملكوت اين حديثم سروش
گفت به گوش
كه يكي هست و هيچ نيست جز
او
وحده
لا اله الاّهو