چشم دل باز
كن كه جان بيني
آن چه ناديدني
است آن بيني
گر به اقليم
عشق روي آري
همه
آفاق گلستان بيني
بر همه اهل آن زمين
به مراد
گردش دور
آسمان بيني
آن چه بيني دلت همان
خواهد وآن چه خواهد
دلت همان بيني
بي سر و پا
گداي آن جا را
سر به ملك
جهان گران بيني
هم در آن سر برهنه جمعي
را بر
سر از عرش سايبان بيني
گاه وجد و سماع
هر يك
را بر
دو كون آستين فشان بيني
دل هر ذرّه
را كه
بشكافي
آفتابش
در
ميان بيني
هر چه داري اگر به عشق
دهي
كافرم گر
جوي زيان بيني
جان گدازي اگر به
آتش عشق عشق
را كيمياي جان بيني
از مضيق
جهات
درگذري وسعت
ملك لامكان بيني
آن چه نشنيده گوش آن
شنوي وآن چه
ناديده چشم آن بيني
تا به جايي رسانندت
كه يكي
از جهان
و جهانيان بيني
با يكي عشق ورز از
دل و جان تا
به عين اليقين عيان بيني
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لا
اله الاّهو
يار
بي پرده از
در و
ديوار در
تجلي است يا اولى الابْصار
شمع جويي
و آفتاب
بلند روز بس
روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات
خود رهي
بيني
همه
عالم مشارق
انوار
كورْوش قائده
و عصا
طلبي بهر
اين راه روشن
و هموار
چشم بگشا به گلستان و
ببين جلوه ي
آب صاف در گل و خار
ز آب بي رنگ صد
هزاران رنگ
لاله و گل نگر
در اين گلزار
پا به راه طلب نه
و از
عشق بهر
اين راه توشه اي
بردار
شود آسان ز عشق كاري
چند كه
بود پيش عقل بس دشوار
يار
گو
بالغدوّ
والاصال
يار جو
بالعشيّ والابْكار
صد رهت لن تراني
ار
گويند
باز مي دار
ديده بر ديدار
تا به جايي
رسي مي نرسد
پاي اوهام
و ديده ي افكار
بار يابي به محفلي
كان جا
جبرئيل
امين
ندارد بار
اين ره، آن زاد راه
و آن
منزل
مرد راهي اگر ،
بيا و بيار
ور نه اي مرد
راه چون
دگران يار مي گوي
و پشت سر مي خار
هاتف ، ارباب معرفت
كه گهي
مست خوانندشان و گه هوشيار
از مي و جام و مطرب
و ساقي از
مغ و دير و شاهد
و زّنار
قصد ايشان نهفته اسراري
است كه
به ايما كنند
گاه اظهار
پي بري گر به
رازشان داني
كه همين است سرّ آن اسرار
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده الا
اله الاّهو