مناجات اوّل
در سياست و قهر
يزدان
اي همه هستي ز
تو پيدا
شده خاك
ضعيف از تو توانا
شده
زير
نشين علمت
كاينات
ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
هستي تو صورت
پيوند
ني
تو به كس و كس به تو مانند ني
آن چه تغير
نپذيرد
توئي
وآن كه
نمردست و نميرد توئي
ما همه فاني و بقا بس تو
راست
ملك
تعالي و تقدس تو راست
خاك به فرمان
تو دارد
سكون
قبه ي خضرا تو كني بيستون
جز تو ، فلك را خم دوران كه
داد؟
ديگ جسد را نمك
جان كه داد ؟
چون قدمت بانگ بر
ابلق
زند
جز تو كه يارد كه «اناالحق» زند ؟
رفتي ، اگر
نامدي آرام
تو
طاقت عشق از كشش نام تو
تا كرامت راه
جهان بر
گرفت
پشت زمين بار گران بر گرفت
گر نه ز پشت كرمت
زاده
بود ناف
زمين از شكم افتاده بود
عقد پرستش به تو گيرد
نظام
جز به تو بر هست پرستش حرام
هر كه نه گويا به تو خاموش
به
هر چه نه ياد تو
فراموش به
ساقي شب دست كش جام
توست
مرغ سحر دست خوش نام توست
پرده بر انداز و
برون آي
فرد
گو : منم آن پرده، به هم در نورد
عجز فلك را به
فلك وا
نماي
عقد جهان را ز جهان وا گشاي
نسخ كن اين
آيت ايام
را
مسخ كن اين صورت اجرام را
حرف زبان را به
قلم باز د
ه
وام زمين را به
عدم باز ده
ظلمتيان را بنه
بي نور
كن
جوهريان را ز عرض
دور كن
كرسي شش گوشه به هم در
شكن منبر
نه پايه به هم در فكن
حلقه ي مه بر گل اين مهره
زن
سنگ زحل
بر قدح زهره زن
دانه كن اين عقد شب افروز
را
پر شكن اين مرغ شب و روز را
از زمي اين پشه ي گل بر
تراش
قالب يك خشت زمين گو مباش
گرد شب از جبهت
گردون
بريز
جبهه بيفت ، اخبيه گو بر مخيز
تا كي از اين
راه نو
روزگار ؟
پرده ي آن
راه قديمي بيار
طرح در انداز ، و برون
كن
برون
گردن چرخ از حركات و سكون
آب بريز
آتش
بيداد
را
زيرتر از خاك
نشان باد را
دفتر افلاك
شناسان
بسوز
ديده ي خورشيد پرستان بدوز
صفر كن اين برج ، ز جوقي
هلال
باز كن اين پرده ز مشتي خيال
تا به تو
اقرار خدائي
دهند
بر عدم خويش گواهي دهند
گر چه كني قهر بسي را
ز
ما
روي شكايت نه كسي را ز ما
بي ديت است آن كه تو خون
ريزيش
بي بدل است آن كه تو آويزيش
روشني عقل به جان
داده
اي
چاشني دل به زبان داده اي
منزل شب را
تو دراز
آوري
روز فرو رفته تو
باز آوري
چرخْ روش ، قطبْ ثبات از تو
يافت
باغ وجود آب حيات از تو يافت
غمزه ي نسرين نه ز باد
صباست
از اثر خاك
تواش توتياست
غنچه كمر بسته كه: ما بنده
ايم
گل همه تن جان كه: به تو زنده ايم
بنده نظامي كه يكي گوي
توست
در دو جهان خاك سر كوي توست
خاطرش از
معرفت آباد
كن
گردنش از دام
غم آزاد كن