مناجات پير انصار
يا رب دل پاك و جان آگاهم
ده
آه شب و گريه ي سحرگاهم ده
در راه خود اوّل ز خودم بي خود كن بي خود چو
شدم ز خود به خود راهم ده
الهي ، يكتاي بي همتايي ، قيوم توانايي ، بر همه چيز بينايي ، در
همه حال دانايي ، از عيب مصفايي ، از شرك
مبرّايي ، اصل هر دوايي ، داروي
دلهايي شاهنشاه
فرمانروايي ، مغرّز به تاج كبريايي ، به تو رسدملكخدايى. الهي ، نام
ما تو را جواز ، مهر تو ما را جهاز ، شناخت تو ما را امان ، لطف تو ما را عيان.
الهي ، ضعيفان را پناهي ، قاصدان را بر سر راهي،مؤمنان را گواهي، چه عزيز
است آن كس كه تو خواهي
.
الهي ، اي خالق بي مدد و اي واحد بي عدد ، اي اوّل بي بدايت و اي
آخر بينهايت ، اي ظاهر بي صورت و اي باطن بي سيرت
، اي حّي بي ذلت ، اي معطي بي فكرت ، و اي بخشنده بي منّت ، اي داننده ي
رازها ، اي شنونده ي آوازها ، اي بيننده ي نمازها ، اي پذيرنده ي نيازها ،
اي شناسنده ي نام ها ، اي رساننده ي گام ها ، اي مبرّا از عوايق، اي
مطّلع بر حقايق ، اي مهربان بر خلايق عذرهاي ما بپذير كه تو غني
و ما فقير و بر عيب هاي ما مگير كه تو قوي و ما حقير ، از بنده خطا آيد و زلّت و
از تو عطا آيد و رحمت
.
الهي ، اي كامكاري كه دل دوستان در كنف توحيد تو است و اي كار گذاري كه جان بندگان
در صدف تقدير تو است، اي قهاري كه كس را به تو حيلت نيست، اي جباري كه گردن
كشان را با تو روي مقاومت نيست ، اي حكيمي كه روندگان تو را از بلاي تو
گريزان نيست، ايكريمي كه بندگان را غير از تو دستآويزنيست، نگاه دار تا
پريشان نشويم و در راه آر تا سر گردان نشويم . الهي ، در
جلال رحماني ، در كمال سبحاني ، نه محتاج زماني ، و نه آرزومند مكاني
، نه كس به تو ماند و نه به كسي ماني ، پيداست كه در ميان جاني ، بلكه
جان زنده به چيزي است كه تو آني
.
الهي ، كجا باز يابم آن روز كه
تو ما را بودي و من نبودم ، تا باز به آن روز رسم ميان آتش و
دودم اگر به دو گيتي آن روز يابم پر سودم ، ور بود خود را يابم
به نبود خود خشنودم
.
الهي ، از آن چه نخواستي چه آيد ، و آن را كه نخواندي كي آيد ، نا كشته را از آب
چيست و نا خوانده را جواب چيست ، تلخ را چه سود
اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آن كه بوي گل در كنار
است .
الهي ، هر كه تو را شناخت و علم مهر تو
افراخت هر چه
غير از تو بود بينداخت . آن
كس كه تو را شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان
را چه كند .
ديوانه كني هر دو جهانش بخشي
ديوانهي تو هر دو جهان را چه كند
الهي ، هر كه تو را شناسد كار او باريك و
هر كه تو را نشناسد راه او تاريك ، تو را شناختن از تو رستن است و به تو پيوستن از
خود گذشتن است . الهي
، بر من آراستي خريدم و از هر دو جهان دوستي حضرت تو گزيدم
.
الهي ، اگر طاعت بسي ندارم در هر جهان جز تو كسي ندارم
.