الهي ، پهناي
عزت تو جاي اشارت نگذاشت و قدم وحدانيت تو راه اضافت برداشت تا رهي گم كرد آن چه
در دست داشت و نا چيز شد هر چه مي پنداشت
.
الهي ، مشرب مي شناسم امّا وا خوردن نمي
يارم ، دل تشنه و در آرزوي قطره اي مي زارم، سقا مرا سيراب نكند ، من
در طلب دريايم ، بر هزار چشمه گذر كردم تا كه دريا دريابم ، در آتش عشق غريقي ديدي
؟ من چنانم ، در دريا تشنه اي ديدي ؟ من آنم ، راست به حيرت زده اي مانم كه در
بيابانم ، فريادم رس كه از بلايي به فغانم
.
الهي ، غريب تو را غربت وطن است ، كي
هرگز به خانه رسد كسي كه غربت او را وطن است
.
الهي ، مشتاق كشته ي دوستي و كشته ي دوست ديدار تو را كفن است .
الهي ، چه خوش روزگاري است روزگار دوستان
تو با تو ، چه خوش بازاري است بازار عارفان در كار تو ، چه آتشين است نفس هاي
ايشان در ياد تو ، چه خوش دردي است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو ، چه زيباست
گفت و گوي ايشان در نام و نشان تو .
باصنعتوهرمورچهرازيدارد
باشوقتوهرسوختهسازىدارد
اي خالق
ذوالجلال نوميد مكن آنراكهبهدرگهتنيازي
دارد
الهي ، اي سزاوار سناي خويش ، اي
شكر كننده ي عطاي خويش ، اي شيرين نماينده ي بلاي خويش ، بنده
به ذات خود از ثناي تو عاجز و به عقل خود از شناخت منّت تو عاجز و به توان خود از
سزاي تو عاجز الهي گرفتار آن دردم كه تو داروي آني ، بنده ي آن ثنايم كه تو
سزاوار آني ، من در تو چه دانم ؟ تو داني . تو آني كه خود گفتي و چنان كه خود گفتي
آني . تو آني كه مصطفى گفت من ثناي تو را نتوانم شمرد آن گونه كه تو خود بر
نفس خويش
ثنا گفتي.
الهي ، چه ياد كنم كه خود همه يادم ، من
خرمن نشان خود همه را فرا باد نهادم ، اي يادگار جان ها و ياد داشته ي دل ها
و ياد كرده ي زبان ها ، به فضل خود ما را ياد كن و به ياد لطيفي ما را شاد كن
.
الهي ، جز از شناخت تو شادي نيست و جز از يافت تو زندگاني نه ، زنده بي تو چون
مرده ي زنداني است و زنده ي به تو زنده ي جاوداني است .
الهي ، مران كسي را كه خود خواندي ،
ظاهر مكن جرمي را كه خود پوشيدي ، كريما ميان ما و تو داور تويي ، كن آن كه سزاوار
آني نه آن چنان كه سزاوار ماست
.
الهي ، اگر اين آه از ما دعوي است تو سزاي آني ، اگر لاف است به جاي آني ، اگر
صدقست وفاي آني .
خدايا ، اگر دعوي است سخن راست است ، اگر صدق است كار راست است ، اگر دعوي است نه
بيداد است
الهي ، از سه چيز كه دارم در يكي نگاه كن : اوّل بي خودي كه جز تو را از دل نخاست،
دوّم تصديقي كه هر چه گفتي گفتم راست ، سوّم چون با ذكرم خاست ، دل و جان جز تو را
نخواست
.
الهي ، از دو دعوي به زينهارم و از هر دو به فضل تو فرياد خواهم ، از آن كه پندارم
به خود چيزي دارم ، يا پندارم كه بر تو حقي دارم .
خداوندا ، از آن جا كه بوديم بر خاستيم ،
لكن بر آن جا نرسيديم كه خواستيم .
خدايا ، هر كه نه كشته ي خودي مردار است
و مغبون كسي كه نصيحت او از دوستي ، گفتار است، او را كه راه جان و دل به كار است
، او را با دوست چه كار است
؟