بنماي رهي كه ره نماينده تويي      بگشاي دري كه در گشاينده تويي  
       زنگار  غمان  گرفت  دَوْر  دل من       بزداي  از  زنگ  دل  زداينده   تويي
الهي ، در ذات بي نظيري ، در صفات بي مانندي و گناه كاران را آمرزگاري و ايشان را راز داري ، زيبا صنع و شيرين گفتاري ، داناي رازي ، عالم اسرار و معيوبان را خريداري، درمانده را دستگير و بيچاره را دستياري .

        اي مونس ديده با ضميرم ياري         اندر دل من نشسته ي بيداري
         گر  با  دگري  قرار گيرد دل من         از جان خودش مباد برخورداري

الهي ، ناليدن من در درد از بيم زوال آنست، او كه از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است ، اي جوان اگر زهره ي اين كار داري قصد راه كن و شربت بلا نوش كن و دوست بر آن گواه دار ، اگر نه عافيت به ناز دار و سخن كوتاه كن .
الهي ، آن گروه را بر سر كوي بلا آوردي و بلاها و مصيبت ها را به ايشان نمودي ، اين يك گروه هزار قسم شدند همه روي از بلا بگردانيدند مگر يك گروه اندك كه روي گردان نشدند و عاشق وار سر به كوي بلا در نهادند و از بلا نينديشيدند و گفتند ما را همان دولت بس كه متحمل اندوه تو گشتيم و غم بلاي تو خورديم و يك يك به زبان حال مي گفتند :

   من‌كه‌باشم‌كه‌به‌تن‌رخت‌وفاي‌تو‌ كنم      ديده‌حمّال‌كنم‌بار‌ جفاي‌تو‌‌ كنم
    گر‌تو بر‌‌من به‌تن‌و‌جان‌و‌دلي‌حكم‌كني     هر‌سه‌را‌رقص‌كنان‌پيش‌هواي‌تو‌كشم

الهي ، اي يادگار جان ها و ياد رشته ي دل ها ، به فضل خود ما را ياد كن ، و به ياد لطفي ما را شاد كن .
الهي ، تو به ياد خودي و من به ياد تو ، تو بر خواست خودي و من بر نهاد تو .

      سر سروران بسته ي دام تو باد            دل  دلبران  دفتر  نام  تو  باد
      به  يك  دم  دو صد  جان  آزاد را            كند  بنده  يك  دانه  از  دام تو
      بسا عقل آسوده دل را ، كه كرد           سراسيمه يك قطره از جام تو

الهي ، ذكر تو بهره ي مشتاق است و روشنايي ديده و دولت جان و آيين جهان يك ذرّه فزون به دوستي از دو جهان است ، يك لحظه با دوست خوش تر از جان است ، يك نفس با دوست ملك جاودان است ، عزيز آن بنده كه سزاوار است ، اين چه كار است كه بي نام و نشان است ، شغل بنده است و از بنده نهان است ، رفيعي از آن بي طاعت و به آن يازان است و او كه طالب آنست در ميان آتش نازان است .

      ار  دستت  از  آتش   بود                      ما را  از  گل  مفرش  بود
      هر چه از تو آيد خوش بود                     خواهي شفا خواهي الم

الهي ، به قدر تو نادانيم و سزاي تو را ناتوانيم ، در بيچارگي خود سرگردانيم  روز به روز بر زيانيم ، چون مني چون بود چنانم ، و از نگريستن در تاريكي به فغانم ، چشم بر روزي دارم كه تو بماني و من نمانم ، چون من كيست كه آن روز ببينم  ور ببينم فداي آنم .

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23