الهي، تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم
و در هر جهان شيدا شدم نهان بودم و پيدا شدم
.
الهي، از بنده با حكم ازل چه برآيد و بر آن چه ندارد چه بايد . كوشش بنده چيست ؟
كار خواست تو دارد ، به جهد خويش نجات خويش كي تواند ؟
الهي، اي سزاي كرم و اي نوازنده ي عالم ،
نه به آخر شاديست نه با ياد تو غم ، خصمي و شفيعي و گواهي و حكم .
الهي، تو دوستان را به دشمنان مي
نمايي، درويشان را غم و اندوه دهي، بيمار كني و خود بيمارستان كني، درمانده كني و
خود درمان كني، از خاك آدم كني و با وي چندان احسان كني، سعادتش بر سر ديوان كني و
به فردوس او را ميهمان كني، مجلسش روضه ي رضوان كني، نا خوردن گندم با وي
پيمان كني، و خوردن آن در علم غيب پنهان كني، آنگه
او را زندان كني و سال ها گريان كني، جبّاري تو كار جبّاران كني، خداوندي تو كار
خداوندان كني، تو عتاب و جنگ همه با دوستان كني
.
الهي، از پيش خطر و از پس راهم نيست ، دستم گير كه جز تو پناهم نيست
.
الهي، دستم گير كه دست آويز ندارم ، و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم
.
الهي، خود را از همه به تو وابستم ، اگر بداري تو را پرستم و اگر نداري خود پرستم
نوميد مساز بگير دستم
.
الهي، اي دور نظر و اي نيكو حضر و اي
نيكوكار نيك منظر ، اي دليل هر برگشته و اي راهنماي هر سرگشته ، اي چاره ساز هر
بيچاره و اي آرنده هر آواره ،اي جامع هر پراكنده و اي رافع هر افتاده دست ما گير
اي بخشنده بخشاينده
.
الهي، كار آن دارد كه با تو كاري دارد ، يار آن دارد كه چون تو ياري دارد ، او كه
در هر دو جهان تو را دارد هرگز كي تو را بگذارد .
الهي، در سر گريستني دارم و راز ، ندانم
از حسرت، گريم يا از ناز ، گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن شمع بهر ناز ، از ناز
گريستن چون بود اين قصّه ايست دراز .
الهي، يك چند به ياد تو نازيدم ، اينم بس كه صحبت تو ارزيدم .
الهي، نه جز از ياد تو دل است نه جز از يافت تو جان ، پس بي دل و بي جان كي توان؟
الهي، ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو ميان سر و جان .
الهي، شاد بدانيم كه اوّل تو بودي و ما نبوديم ، كار تو درگرفتي و ما نگرفتيم ،
قسمت خود نهادي و رسول خود فرستادي.
الهي، هر چه بي طلب به ما دادي به سزاواري ما تباه مكن ، و هر چه به جاي نا كردي
از نيكي به عيب ما از ما بريده مكن و هر چه سزايما ساختي به نا سزايي ما جدا مكن .
الهي، آن چه ما كشتيم به بر ميار و آن
چه تو ما را كشت يافت ما از آن باز دار .
الهي، از نزديك نشانت مي دهند و برتر از
آني و دورت پندارند و نزديك تر از جاني، موجود
نفس هاي جوانمرداني، حاضر دل هاي ذاكراني، ملكا تو آني كه خود گفتي و چنان كه گفتي
آني.
الهي، در اين درگاه همه ما نيازمند روزي باشيم كه قطره اياز شراب محبّت بر دل ما
ريزي تا كه ما را بر آب و آتش بر هم آميزي.
الهي، ديگران مست شرابند و من مست ساقي، مستي ايشان فاني است و از من باقي.