هر  كه  او  را  دلي  و  جاني  بود       شد  به  ميدان  عاشقي   گويش
كشته  گشتند  عاشقان  و  هنوز       نشنيده  است  هيچ  كس  بويش
رحلت   عاشقان   ز   هر   سويي      هست  از  قصد  دل  مگر  سويش

الهي ، كدام زبان به ستايش تو رسد ؟ كدام خرد صفت تو را برتابد ؟ كدام شكر با نيكويي تو برابر آيد ؟ كدام بنده به گذاردن عبادت تو رسد ؟

خدايا ، از ما هر كه را بيني معيوب بيني ، هر كردار بيني همه با تقصير بيني ،با اين همه باران رحمت تو باز نايستد و جز گل كرم نرويد ، چون با دشمن با چنان ، پس با دوستان چه اندازه و چه پايان .
الهي ، هر كس بر چيزي است و من ندانم بر چه ام ! بيمم آن است كه كي دانسته شود كه من كيم ؟
الهي ، اين تن كان حسرت است و دل من مايه ي درد و محنت ، مي نيارم گفت كين همه چرا بهره ي من است ، نه دست رسد مرا بر كان چاره من .
الهي ، به قدر تو نادانم ، سزاي تو را ناتوانم ، به بيچارگي خود سرگردانم و روز به روز در زيانم ، چون مني چون بود ؟ چنانم و از نگريستن در تاريكي به فغانم كه خود هستمان را بر هيچ دانم و چشم به روزي دارم كه تو ماني و من نمانم ، چون من كيست ؟ اگر آن روز ببينم به جان فداي آنم .
الهي ، در دل دوستانت نور عنايت پيداست و جان ها در آرزوي وصالت حيران و شيداست، چون تو مولى كه راست ؟ چون تو دوست كجاست ؟ هر چه دادي نشان است و آيين فرد است ، آن چه يافتيم پيغام است و خلعت بر جاست ، نشانت بي قراري دل و غارت جان است و خلعت وصال در مشاهده ي جمال .

      روزي‌كه‌سر‌از پرده برون‌خواهي‌كرد      دانم  كه  زمانه‌را‌ زبون‌خواهي‌كرد
     گر‌‌زيب‌و‌جمال‌از‌اين‌فزون‌خواهي‌كرد      يارب‌چه‌جگرهاست‌كه‌خونخواهي كرد

الهي ، بود من بر من تاوان است ، تو يك بار بود خود بر من تاوان ،مصيبت من بر من گران است ، تو آب خود بر من باران .
خداوندا ، گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده ي عفو بر من گستران .
الهي ، دوستدار از زبان خاموش است ولي حالش همه زبان است ، و گر جان در سر دوستي كرد شايد ، كه دوست را به جاي جان است ، غرق شده آب نبيند كه گرفتار آن است ، به روز چراغ نيفروزد كه روز خود چراغ جهان است .
الهي ، چون با خود نگرم و كردار خود بينم گويم از من زارتر كيست ؟ و چون با تو نگرم و خود را در بندگي تو بينم گويم از من بزرگوارتر كيست ؟

 گاهي كه به طينت خود افتاد نظرم      گويم كه من از هر چه در عالم بدترم
چون  از  صفت  خويش  اندر  گذرم       از  عرش  همي به خويشتن درنگرم

الهي ، گاهي كه به خود مي نگرم همه سود و نياز شوم و گاهي كه به او نگرم همه راز و ناز شوم ، چون به خود نگرم گويم :

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23