پر آب دو ديده و بس آتش
جگرم بر باد دو دستم و پر از
خاك سرم
چون به او نگرم گويم :
چهكندعرشكهاوغاشيهيمننكشد
چونبهدلغاشيهيحكموقضايتوكشم
بويجان آيدماز لب كه حديثتوكنم
شاخ عزّ رويدم از دل كهبلايتو كشم
الهي ، تو آني كه خود گفتي و چنان كه خود
گفتي چناني ، عظيم شأن و بزرگ احساني، عزيز سلطاني ، ديّان و مهرباني ، هم نهاني و
هم عياني ، ديده را نهاني و جان را عياني من سزاي تو ندانم و تو داني .
الهي ، آن چه بر سر ما آيد بر سر كسي نيايد ، ديده اي كه به نظاره ي تو آيد هرگز
باز پس نيايد ، اصل وصال دل است و باقي زحمت آب و گل .
الهي ، نظر خود بر ما مدام كن و ما را بر داشته ي خود نام كن و به وقت رفتن بر جان
ما سلام كن .
الهي ، زبانم در سر ذكر شد ذكر در سر مذكور ، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور،جان
در سر عيان شد و عيان از بيان دور .
الهي ، نه نيستم نه هستم نه بريدم نه پيوستم ، نه به خود بيان بستم لطيفهاي
بودم از آن مستم ، اكنون زير سنگ است دستم .
الهي ، فرمايي كه بجوي و مي ترساني كه بگريز ، مي نمايي كه بخواه و مي گويي پرهيز
.
الهي ، گريخته بودم تو خواندي ، ترسيده بودم بر خوان نشاندي ، ابتدا مي ترسيدم كه
مرا بگيري به بلاي خويش ، اكنون مي ترسم كه مرا بفريبي به عطاي خويش .
الهي ، چون بدانستم كه توانگري درويشي است دوست درويشم ، چون وعده ي ديدار دوست
كردي غلام ديده ي خويشم .
الهي ، شادي نمي شناختم مي پنداشتم كه شادم اكنون مرا چه شادي كه شادي شناسي را به
باد دادم .
الهي ، چون عزيزان به ناز پرورده ما را فراموش كنند تو بر ما رحمت كن .
الهي ، چون ما را در حجره ي بي شمع و چراغ مبتلا كنند ايمان ما را تو چراغ لحد ما
گرداني ، چون در معامله ي خود مي نگرم سزاوار همه عقوبت ها هستم و چون در كرم تو
نظاره مي كنم سزاوار همه ي خداوندي ها هستي .
الهي ،غافلانيم نه كافرانيم . صمدا به بركت نواختگان حضرت تو و به بركت گداختگان
هيبت تو ، به بركت متحيّران جلال تو و به بركت مقهوران قهر تو كه ما را به
صحراي هدايت آري و از اين محشت آباد به روضه ي اقدس رساني .
الهي ،حاجت بسيار دارم و بر همه چيز توانايي ، آن چه مي خواهم مي تواني كه به اين
بنده برساني و از شرّ ظالمان مرا برهاني ، اي رحمت تو دستگير ما و اي كرم تو
عذر پذير ما ، اي داننده ي هر حالي و شنونده ي هر شكوايي ، اي مجيب هر خواننده ، و
اي قريب هر داننده .
الهي ،داني كه بي تو هيچ كسم ، دستم گير كه در تو رسم ، به ظاهر قبول دارم به باطن
تسليم ، نه از خصم باك دارم نه از دشمن بيم ، اگر دل گويد چرا ؟ گويم سر افكنده ام
و اگر خرد گويد چرا جواب دهم كه من بنده ام .