الهي ، به شناخت تو زندگانيم ، به نصرت تو شادانيم ، به كرامت تو نازانيم و به عزّت تو عزيزانيم .
الهي ، ما به تو زنده ايم هرگز كي ميريم ، ما كه به تو شاد مانيم كي اندوهگين شويم ، ما كه به تو نازانيم چون بي تو به سر آريم ، ما كه به تو عزيزيم هرگز چون ذليل شويم .
الهي ، چه غم دارد كه تو را دارد و كه را شايد كه تو را نستايد ، آزاد آن نفس كه بيايد تو بازان و آباد آن دل كه به مهر تو نازان و شاد آن كس كه با تو در پيمان است .

  ما را سر و سوداي كس ديگر نيست     در  عشق تو  پرواي كس ديگر  نيست
  جز  تو  دگري   جاي   نگيرد  در   دل     دل جاي تو شد جاي كس ديگر نيست

الهي ، هر كه تو را جويد اين قدر رستخيزي بايد يا به تيغ ناكامي او را خون ريزي بايد ، هر كه قصد تو كند روزش چنين است يا بهره ي درويش خود چنين است.
الهي ، همگان در فراق مي سوزند و دوستدار در ديدار ، چون دوست ديده ور گشت دوستدار را با شكيبايي چه كار ؟
الهي ، با بهشت چه سازم و با حور چه بازم ، مرا ديده اي ده كه از هر نظري بهشتي سازم .
الهي ، گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوينده ي تو را با بهشت چه كار است ؟
الهي ، اگر بهشت چشم و چراغ است بي ديدار تو درد و داغ است .
الهي ، بهشت بي ديدار تو زندان است و زنداني به زندان بردن نه كار كريمان است .
الهي ، اگر به دوزخ فرستي دعوي دار نيستم و اگر به بهشت فرمايي بي جمال تو خريدار نيستم ، مطلوب ما برآر كه جز وصال تو طلبكار نيستم .

  روز‌محشر عاشقان‌را‌با قيامت‌كار‌نيست    كار‌عاشق‌جز‌تماشاي‌وصال‌يار‌نيست
  از‌ سر‌كويش‌ اگر‌سوي‌بهشتم‌مي‌برد      پاي ننهم‌كه در آن‌جا وعده‌ديدار نيست

الهي ، تو ما را جاهل خواندي از جاهل جز خطا چه آيد ؟ تو ما را ضعيف خواندي از ضعيف جز خبط چه آيد ؟
الهي ، تو ما را بر گرفتي و كسي نگفت كه بردار ، اكنون كه بر گرفتي وا مگذار و در سايه ي لطف و عنايت خود مي دار .
الهي ، عارف تو را به نور تو مي داند و از شعاع وجود عبارت نم تواند ، موّحد تو را به نور قرب مي شناسد و در آتش مي سوزاند ، مسكين او كه تو را به صنايع شناخت ، درويش او كه تو را به دلائل جست . از صنايع آن بايد جست كه در آن گنجد و از دلائل آن بايد خواست كه از آن زيبد .
الهي ، داني چه شادم ، نه آن كه به خويش به تو افتادم ، تو خواستي من نخواستم ، دولت بر بالين ديدم چون از خواب برخاستم .
الهي ، چون من كيست كه اين كار را سزيدم ، اينم بس كه محبّت تو را ارزيدم .
الهي ، از آن خوان كه بهر پاكان نهادي ، نصيب من بينوا كو ؟ اگر نعمتت جز به طاعت نباشد پس آن را بيع خوانند ، لطف و عطا كو ؟ اگر در بها مزد خواهي ندارم و اگر بي بها دهي بخش ما كو ؟ اگر از سگان توام استخواني و اگر از كسان توام مرحبا كو ؟

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23