گنجينه ي گنجه اي سلطان
كعبه
سلطان كعبه را بين،بر تخت هفت كشور
ديباي سبز بر تن ، چتر سياه بر سر
او بر سرير شاهي چون خسروان
مرّبع
پرگار حلقه ي او چون آسمان
مدوّر
تركيست تازي اندام وز بهر دل ستاني
بر
عارض سپيدش خال سيه ز عنبر
از خال مفرد او آفت چو خالْ
مفرد
وز حلقه ي در او فتنه چو حلقه بر
در
مشكين ترازوي او معيار سنگ و زر شد
مشك
از عيار سنگش جو جو شده برابر
هر جا كه هست مشكي،جا در حرير
دارد
آن مشك خال ازآن شد زير حرير
اخضر
لبيّك
بر كشيده احراميان
راهش
چون
حربيان به غوغا،چون خاكيان به محشر
در طارم ستونش تمثال شاخ
طوبى
در ناودان سيمش نوشاب حوض
كوثر
گر كشتي جهان را سكّان او نباشد
ملّاح
دور باشد بي بادبان و لنگر
در جدول عنايت ، پرگار شش جهت
را
محراب اوست مركز،ديوار اوست
مسطر
از
صفوت حريمش روح صفا مصفّا
وز نافه ي زمينش ناف زمان معطّر
او بر بساط سنگين شاهين صفت
نشسته
نگذشته از سياست
بالاي او
كبوتر
يا رب،بود كه گردد چشم و دل نظامي
از
ديدن جمالش پيش از اجل منوّر ؟
تا در حريم كعبه يا ربّ
كعبه
گويد
اين شكرها كه دارد از شاه عدل
گستر
داري
ملك عالم،يعني كه نصرت الدين
هم كارساز دولت،هم پيشكار لشكر
بوبكر بن محمّد ، محمود بن
ملكشه
جمشيد بن فريدون،منصور بن
مظفّر
شاه بلند رايت ، شير
ظفر ولايت
خورشيد
نجم و هيجا،داراي تخت و افسر
سر خيل تاجداران،سر خيل
شهرياران
همرايت فريدون ، هم رتبت
سكندر
شغل رعيّت از وي بر خوش دلي مهيّا
كار ممالك از وي بر ايمني
مقرّر
چون ابر نوبهاري بر دوستان زر
افشان
چون شير مرغزاري با دشمنان
دلاور
گر
فال فتح هر كس از اختر است و طالع
روشن بدوست طالع ، فرّخ بدوست اختر
گر خشم او بجوشد،حالي ز هيبت
او
لرزد سرير خاقان ، افتد كلاه
قيصر
چون
لطف او بخندد از گنجدان جودش
شاهان
كنند زينت،خوبان برند
زيور
هر گردني كه برگشت از طوق خدمت
او
يا خواجه ي رسن شد، يا كدخداي
چنبر
تا
صورت خيالش در ملك درنيامد
شخصي
درو دو عالم كس را نگشت باور
اي از سخاي دستت درويش گشته
دريا
وز گنجدان جودت صحرا شده
توانگر
از پاي مردي تو بازوي عدل فربه
وز دست بازي تو اندام ظلم
لاغر
خصم افگن است خشمت بي حبس بند و
زندان
دشمن كش است قهرت بي زخم تير و
خنجر
از
راست بازي تو بر تخته نرد دوران
نرّاد شش جهت را مهره شده مششدر
زين پيش تر بسي دورّ در پاي شه فشاندم
وز پس درآن ترازو نه سنگ ديده،نه
زر
بذل نظامي از تو خواهم كه رد نگردد
اي
هر چه دور دارد با بذل تو محقّر
تا شب به روز گردد،شبهات روز
بادا
بادا شبت ز شب به،روزت ز روز
بهتر
سر
سبز باش دايم بر تخت پادشاهي
واقطار
آفرينش بادا تو را
مسخّر