ضرب المثل ها ي مخزن الاسرار
حكيم نظامي گنجه اي
منتظران را به
لب آمد
نفس
اي ز تو فرياد به فرياد رس
***
آب سخن بر درت افشانده
ام
ريگ منم اين كه به جا مانده ام
***
هر چه دراين پرده نشانت
دهند گر
نپسندي ، به ازآنت دهند
***
ناله ي عود از نفس مجمر
است
رنج خر از راحت پالان گر است
***
سايه ي خورشيد سواران
طلب
رنج خود و راحت ياران طلب
***
هر كه در اين حلقه فرو مانده
است شهر
برون كرده و ده رانده است
***
غافل منشين ، ورقي مي
خراش
گر ننويسي قلمي مي تراش
***
هست در اين دايره ي
لاجورد
مرتبه ي مرد به مقدار مرد
***
هر كه در اين خانه شبي داد
كرد
خانه ي فرداي خود آباد كرد
***
گر ندهي داد من ، اي
شهريار
با تو رود روز شمار اين شمار
***
عيب جواني نپذيرفته
اند
پيري و صد عيب چنين گفته اند
***
شاخ تر از بهر گل نوبر
است
هيزم خشك از پي خاكستراست
***
قالب اين خشت در آتش
فگن
خشت نو از قالب ديگر بزن
***
خويشتن از جمله ي پيران
شمار
كار جوانان به جوانان گذار
***
زخم بلا مرهم خود بيني
است تلخي
مي مايه ي شيرني است
***
صيدگرش گفت:شب آبستن
است اين
غم يك روزه براي من است
***
گفت : بدين خرده كه
ديرآمدم
روبه داند كه چو شير آمدم
***
گر چه در اين راه بسي جهد
كرد
بيشتر از روزي خود كس نخورد
***
آتش در خرمن خود مي
زني
دولت خود را به لگد مي زني
هر بد و نيكي كه در اين
محضرند
رنگ پذيرنده ي يك ديگرند
***
هر كه در اين راه كند
خوابگاه
يا سرش از دست رود، يا كلاه
***
پيشتر از خود بنه بيرون فرست
توشه ي
فرداي خود اكنون فرست
***
تيز مپر ، چون به درنگ آمدي
زود مرو ، دير به چنگ آمدي
***
از پس هر شامگهي
چاستيست
آخر برداشت فرو داشتيست
***
گر به فلك بر شود از زرّ و
زور
گور بود بهره ي بهرام گور
***
بر سر مويي ، سر مويي
مگير ورنه
، برون آي چو موي از خمير
***
آب كه آسايش جان ها در
اوست
كشتي داند چه زيان ها دراوست
***
يا به در افگن هنر از جيب
خويش
يا بشكن آينه ي عيب خويش
***
در همه چيزي هنر و عيب
هست عيب
مبين ، تا هنر آري به دست
***
تا نكني جاي قدم
استوار
پاي منه در طلب هيچ كار
***
در همه كاري كه گرايي
نخست
رخنه ي بيرون شدنش كن درست
***